زنی در لحظه های "بی نقـــــــــــاب"
The geography of my border-less mind زندگی ام را از پس واژه های بی نقاب فریاد می کشم...........
890
در زمان حاضر کلا احساس خفگی داشتماز ظهر خونه مامان سهیل بودیم و شب هم خونه خاله اشوقتی برگشتیم خوابم نبرد دریا که خوابیددفترم و برداشتم و رفتم توی تراساولش آروم آروم اشکهام اومد اما بعد افتادم به هق هقاینقدر گریه کردم و نوشتم تا آروم شدم________امروز همش دلم یک زن سن بالای فرزانه و آگاه می خواست مثل این مامان بزرگها توی فیلم ها یا حتی
برچسب:
نویسنده: اشکان مهدوی
تاريخ: سه
شنبه
10 شهريور
1405 ساعت: 9:02